داستان هایی از راهپیمایی دختران با حجاب در دوران انقلاب



به میدان انقلاب و راهپیمایی دختران انقلاب برویم. موکبی که قرار است مراسم حجاب باشد. چند دختر انقلاب درست قبل از راهپیمایی به استقبال زنان می آیند و از آنها دعوت می کنند که برای لحظاتی در ایستگاه حجاب توقف کنند. مهربانی سخنانشان به حدی است که عده کمی از آنها سر باز می زنند. هر کی میاد اول یه لیوان شربت سرد بهش میدن و بعد به سمت سفره کادو هدایت میکنن! در زیر کتیبه‌ای با ذکر یا حسین آمده است: «خیمه‌ام سوخته، اما همچنان روی سرم است». این هدیه دختران انقلاب به مهمانان موکب است.

یادت رفت امام حسین صدامو دادی!

ذکر حسین در کتیبه ها دل بسیاری از زائران کربلا و حرم شش ضلعی آقا را از ابتدا به هم پیوند می دهد، مانند این دختر کوچک که آمدنش را مدیون امام حسین است. وقتی کتیبه را باز می کند و ذکر امام حسین را در چهره اش می بیند موهایش را زیر این روسری ابریشمی کوچک پنهان می کند. نیازی به رفتن به ایستگاه های بعدی نیست. نام امام حسین برای دلش بس است. گفتگوی خادمان می گوید: «راستش را بخواهید، امام حسین را فراموش کرده بودم. اما او مرا فراموش نکرد. همین که امروز راه این موکب برای من باز شد. همین که امروز به این راهپیمایی دعوت شدم. به نظر من این اتفاقی نبود. لطف امام حسین بود. او را فراموش کردم، اما او دستم را گرفت و مرا مهمان موکب حجاب کرد. پس باید با اباعبدالله نسبت داشته باشیم!

الان از نظر امام حسین زیباتر شدم!

چند دقیقه ای گذشت که خادمان دور او جمع شدند. گاهی از فضل امام حسین(ع) می گوید و می گوید. گاهی بندگان از تعبیر زیبا و دل پاک او می گویند. بین کلمات، قبل از اینکه اشک از زیر عینکش بیفتد، با پشت دستش پاک می کند. گاهی روسری را جلو و عقب می کشد. انگار دیگر نمی خواهد موهای زیبایش روی شانه اش خودنمایی کند. یکی از خدمتکاران می پرسد: دوست داری آینه ای به تو بدهم تا بتوانی به راحتی روسری خود را مرتب کنی؟ می خندد، یک ابرویش را بالا می اندازد و می گوید: نه، مطمئنم خوش تیپ شده ام، حداقل خیالم راحت می شود که در چشم امام حسینم زیباتر شوم!

من ممکن است اینگونه به نظر بیایم، اما قلب من…

از کنار ایستگاه سوغات و همه آن تابلوهایی که قلب مردم روی آنهاست رد شوید. در گوشه ای دیگر از موکب دفترچه ای زیبا قرار دارد که روی جلد آن یادداشت یازهرا گلدوزی شده است. هر که می آید، بندگان قلمی به او می دهند تا حکم امام حسین (علیه السلام) را بنویسد. با انداختن شال دور گردنش، آرایشش چشمگیر است. او شروع به نوشتن با ناخن های رنگارنگ کاشته شده می کند. نوشتن کمی زمان می برد. نگاهم همراه با دستانش روی کاغذ بالا و پایین می رود. تعجب میکنم چی نوشته؟! می پرسم و با مهربانی می گوید: شاید قیافه ام این را نشان ندهد اما همیشه به یاد امام زمان هستم. وقتی پایم را در این موکب گرفتم، یاد امام زمان اول افتادم! دعای اول من همیشه ظهور پروردگار است. خیلی دلم میخواد زودتر بیاد پس الان نوشتم که استاد بیاید.»

حتما بخوانید:
مراسم روزانه Emmy و سایر جوایز NATAS در سال 2021 مجازی باقی مانده است

میتونی مثل خودت روسری منو ببندی!

علاقه او به امام زمان دلیل گفتگوی ما می شود. وسط صحبت هایمان یاد دعای امام زمان عجلولا می افتم و آن را زمزمه می کنم. «وَ عَلَى الْأَنْسَاءِ الْمُحْسِنَةِ وَالْعَفَفِ; به زنان حیا و عفت بده.» می گویم: «این دعای امام زمان برای ماست. شاید این یکی از ویژگی های منتظرانشان باشد. اگر می خواهید برای تحقق آن حرکتی انجام دهید، به آن فکر کنید.» چند دقیقه سکوت مهمان های جدید حواس من را پرت می کند. عینک دودی اش را برمی دارد و به من می دهد. بعد آهسته می گوید: می توانی مثل خودت روسری مرا ببندی!
در چشمانم شادی موج می زند، سرم را تکان می دهم، یعنی حتماً دست به کار خواهم شد. روسری او طوری نیست که بتوان موها را طوری پوشاند یا بست که حجابش حفظ شود. دختران انقلاب به کمک من می آیند. یک دستمال و سنجاق سر هدیه می آورند، به او می بندند. در آینه به خودش نگاه می کند و می گوید: «نمی دانستم با دعای امام زمان جلوی ظهورش را می گرفتم. اگر محجبه هستیم به این معنا نیست که در دل ما عشق به امام حسین و امام زمان نیست. گاهی اوقات جهل است. من هم مثل من نمی دانستم امام زمان درباره حجاب من دعا می کند.

با این مرد با حجاب و موکب چه کنیم؟!

ماجرا به ایستگاه کادو ختم نمی شود و با این سخنان خاطره انگیز، قسمت پایانی راهپیمایی نمادی از خرابه های شام است. دیوار کاهگلی با تصاویر شهدای خندان و مجسمه حضرت رکیه با نوشته «خیمه سوخته اما هنوز روی سرم است»! مسیر رسیدن هر یک از مهمانان به این ایستگاه پایانی حال و هوای راهپیمایی را تغییر می دهد. یکی از خادمان مهمانان را دعوت می کند تا دقایقی به صدای کوتاهی گوش دهند. سپس هدفون را روی گوشش می گذارد و به درد و دل حضرت رکیه و پدرش گوش می دهند. هر چند بیشتر مهمانان معذور زمان هستند و مسیرشان به این ایستگاه نمی رسد. اما هرکسی که پا در این خرابه بگذارد، تجربه بسیار خوبی خواهد داشت.
وقتی پیرسینگ کنار ابرویش، کت کوتاه و آرایشش را می بینید، نظرتان درباره این مرد با حجاب و صفوف حجاب چیست؟! اما به قول دختر گرامی امام زمان; این قلب همه چیز را به یکباره می چرخاند. یکی از خادمان او را دعوت می کند و او از صدا استقبال می کند.

این قلب بلافاصله برمی گردد

هدفون را جلوی من روی گوشش می گذارد. اشک های او بیش از هر چیز دیگری خطی از بطلان را در ذهنم ترسیم می کند. پشتش را به ما می کند تا چهره سرخ و خیسی اشک هایش را نبینیم. روسری را به صورتش می آورد. او نمی خواهد کسی او را اینطور ببیند. در این مدتی که به دیدار دختران انقلاب می رفتم و در بین این همه بازدید از ایستگاه، چنین چیزی ندیده بودم. هدفون از گوش خارج می شود. یک لیوان آب برایش می آورند اما قبل از اینکه لیوان به دستش برسد. خطاب به مجسمه حضرت رکیه زیر لب چیزی می گوید و دستش را روی صورتش می گذارد و می رود. شانه هایش هنوز می لرزد. انگار هنوز عصبانیتش فروکش نکرده بود. چشمانم او را در مسیر دنبال می کند. به محض رفتن با خودم می گویم: این دل فورا همه چیز را برمی گرداند!

حتما بخوانید:
مرور "روزی روزگاری در ونزوئلا": یک نظر سنجی از جامعه مجلسی

مهمان کوچولوی موکب و ماجرای پوششش!

او 6 سال است که دست مادرش را گرفته و در گوشه ای ایستاده است. چهره او برای خادمان آشناست، پس به استقبال آنان می روند. از صحبت هایشان می فهمم که این مادر و دختر دیروز هم مهمان راهپیمایی زنان انقلابی با حجاب بوده اند. چند قدم باید بروم تا بدانم چرا بندگان اشک در چشمانشان حلقه زده است؟!
مادر مهسا کوچولو می گوید: «از دیروز که به خانه رفته بودیم، دخترم مدام فکر می کرد. هر چند دقیقه یکبار می آید و سوال جدیدی درباره حضرت رکیه می پرسد. مادر حضرت رکیه چند سال داشت؟! پس از من کوچکتر بود؟! چرا اذیتش کردند؟! مامان چطور با حضرت رکیه دوست بشم؟! صبح که بیدار شد گفت مامان از دیشب کینه دارم! من باید با حضرت رکیه دوست باشم. من می خواهم مثل او باشم. چنین روسری بپوش! او از صبح مشتاق بود که او را به اینجا بیاورد و به حضرت رقیه قول دهد که روسری سر کند».

می خواهم بروم پیش پدر حضرت رکیه!

مهسا به این سو و آن سو می‌رود و دلش می‌خواهد هر چه زودتر خادمان موکب روسری بر سر بگذارد و عهدش را با حضرت رکیه محکم کند. نگاهی به خرابه های شام و مجسمه حضرت رکیه که در گوشه موکب است. مادر چند بار چادر را تکان می دهد و فریاد می زند: مامان، مامان، برویم! من می‌خواهم روسری‌ام را جلوی حضرت رقیه بپوشم. چند روسری و سنجاق در گوشه موکب گذاشته بودند. یکی از خدمتکارها روسری برمی دارد و برای مهسا می پیچد و بعد به او آینه می دهند! وقتی خودش را با این روسری می بیند، لبخند بزرگی بر لب دارد! به مادرش می گوید مامان به حضرت رکیه قول دادم که همیشه مثل او روسری و حجاب داشته باشم. میشه منو ببری کربلا؟ می خواهم بروم پیش پدر حضرت رکیه و به ایشان بگویم که حجاب شدم!».

منبع: فارس


ادامه مطلب

دیدگاهتان را بنویسید

hacklink al hd film izle php shell indir siber güvenlik türkçe anime izle Fethiye Escort android rat duşakabin fiyatları fud crypter hack forum bayan escort - vip elit escort lyft accident lawyer html nullednulled themesViagrasugar rush oynabomb bonanza oynaAyırma BüyüsüAşık Etme Büyüsü